نويسنده: admin    بخش: اخبار, صفحه نخست    تاريخ: ۳ آبان ۱۳۹۳       

zeyarat3

زیارت و عزادارى از دیدگاه شیعه و ردى بر ادعاى اهل سنت با استفاده از روایاتشان
«مَنْ زارَنِی أَوْ زارَ أَحَداً مِنْ ذُرّیَتِی زُرْته یَوْمَ الْقِیامَهِ فَأَنْقَذْتُهُ من أَهْوالِها;

هرکس مرا (پیامبر(صلى الله علیه وآله)) یا یکى از ذریه ى مرا زیارت کند، او را در روز قیامت ملاقات خواهم کرد و از مواضع هولناک آن نجات مى دهم».

استحباب زیارت (قبر پیامبر(صلى الله علیه وآله) و اولیاى خدا(علیهم السلام))

دانلود کامل  مقاله با فرمت فایل ورد :

هرچند که اصل زیارت قبور مستحب است ولى زیارت قبر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) و حضرات معصومین (علیهم السلام) از اولویت خاصى برخوردار است و بر استحباب آن تأکید بیشترى شده است; زیرا علاوه بر روایاتى که در این خصوص وارد شده، آثار تربیتى زیارت قبور این اولیاى خدا بسیار زیاد است; زیارت آنها بزرگداشت کسانى است که عمرى در طریق ایمان و تقوا گام برداشته اند و در واقع زیارت آنها ارج نهادن به ایمان و تقوا و ارزشهاى معنوى و ترویج آن اوصافى است که در اولیاى خدا وجود دارد.

و نیز زیارت قبور اولیاى خدا نوعى اظهار محبت به کسانى است که دوست داشتن آنها در شرع لازم و ضرورى و از جمله علامات ایمان دانسته شده است.

در خصوص زیارت قبر پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله) روایاتى وارد شده است، برخى از این روایات از طریق شیعه و برخى دیگر از طریق اهل سنت مى باشد:

بعضى از روایات وارد شده از طریق شیعه:

امام صادق(علیه السلام) از پدرش(علیهم السلام) نقل مى کند که پیامبر (صلى الله علیه وآله) فرمود: هر کس مرا در حال حیات و ممات زیارت کند، در روز قیامت شفیع او خواهم بود( ).

امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: وقتى زیارت خانه خدا مى روید حج خود را با زیارت قبر شریف پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله) به پایان برید; زیرا که ترک زیارت آن حضرت جفاست و به این عمل امر شده اید و نیز حج خود را تمام کنید با زیارت قبورى که خداوند زیارت و اداى حق آنها را بر شما لازم کرده است و نزد آنها طلب روزى کنید( ).

امام صادق(علیه السلام) فرمود: اگر مردم زیارت پیامبر(صلى الله علیه وآله) را ترک کنند بر عهده والى مسلمین است که مردم را به این کار مجبور کند و این که نزد قبر پیامبر(صلى الله علیه وآله) باشند و اگر امکانات مالى نداشتند والى از بیت المال مسلمانها هزینه آنها را بپردازد( ).

و بسیارى روایات دیگر در این خصوص از طریق شیعه وارد شده است… .

بعضى از روایات وارد شده از طریق اهل سنت:

پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: هر کس قبر مرا زیارت کند، شفاعت من بر او واجب مى شود( ).

پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: هر کس مرا پس از مرگم زیارت کند، مانند این است که در حال حیاتم زیارت کرده است( ).

پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: هر کس مرا به قصد قربت در مدینه زیارت کند، شفیع او خواهم بود( ).

و روایات دیگرى که از طریق اهل سنت وارد شده است…

خداوند متعال در قرآن کریم به اهل معصیت از مؤمنان دستور مى دهد: خدمت پیامبر(صلى الله علیه وآله) بروند و از آن حضرت بخواهند که از خدا براى آنها طلب مغفرت کند. (وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَسُول إِلاَّ لِیُطَاعَ بِإِذْنِ اللّهِ وَلَوْ أَنَّهُمْ إِذ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جَاءُوکَ فَاسْتَغْفَرَوا اللّهَ وَاسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللّهَ تَوَّاباً رَحِیماً)( ) در چنین صورتى امید است که خدا آنها را ببخشد. از آنجا که پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) به فرموده خداوند متعال در قرآن کریم اسوه حسنه است: (لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَهٌ حَسَنَهٌ)( ) پس نسبت به او که مصداق اتم و الگوى اکمل در کمالات و عبودیت حضرت حق است، حیات و ممات فرقى نمى کند، و به مفاد روایات زیادى پیامبر(صلى الله علیه وآله)بعد از حیات شریفشان به اذن خداوند سبحان ناظر بر اعمال ما بوده و همواره براى امتش طلب رحمت و مغفرت مى کند.

پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود: زندگى من براى شما خیر است که با هم سخن مى گوییم و مرگ من نیز براى شما خیر است که اعمال شما بر من عرضه مى شود، اگر عمل خیرى دیدم بخاطر آن خدا را سپاس مى گویم و اگر عمل بدى دیدم از خدا براى شما طلب مغفرت مى کنم( ).

بنابراین مى توان گفت: مسافرت براى زیارت قبر پیامبر(صلى الله علیه وآله)، همانند مسافرت براى دیدن پیامبر(صلى الله علیه وآله) در زمان حیات آن حضرت است.

از همه اینها گذشته طبق روایات بسیارى که در دست داریم، شخص پیامبر(صلى الله علیه وآله) به خاطر زیارت قبور شهداى اُحد به آنجا سفر کرده( )و نیز بعضى از اصحاب رسول خدا(صلى الله علیه وآله) براى زیارت قبور مسافرت ها کرده اند و یا همدیگر را به سفر براى زیارت قبر پیامبر(صلى الله علیه وآله)دعوت نموده اند( ) و اینهمه مى رساند که سفر براى زیارت قبور مشروع و مطلوب بوده و سیره مسلمانان از عهد رسول اللّه(صلى الله علیه وآله) و صحابه و تابعین به این طرف بر آن جارى بوده است.

ابو هریره مى گوید: پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله) هنگامى که از کنار شهداى احد عبور مى کرد فرمود: گواهى مى دهم که اینها در روز قیامت نزد خداوند گواه هستند پس به سوى آنها بیایید و آنها را زیارت کنید. قسم به خدایى که جانم در دست اوست تا روز قیامت هیچکس به آنها سلام نمى دهد مگر این که آنها جواب سلام او را مى دهند( ).

طلحه بن عبیداللّه مى گوید: «با پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله) بیرون رفتیم و آن حضرت زیارت قبور شهداى احد را قصد کرده بود. وقتى نزد قبور رسیدیم، فرمود: این قبور برادران ماست»( ). (منظور از قبور شهدا در اینجا، قبور شهداى احد است که چند کیلومتر با مدینه فاصله دارد).

على بن حسین(علیهما السلام) از پدرش(علیه السلام) نقل مى کند که: فاطمه(علیها السلام) هر روز جمعه به زیارت قبر عمویش حمزه مى رفت و در آنجا نماز مى خواند و گریه مى کرد( ).

ابن عباس گفته: ابوبکر و على(علیه السلام) شش روز پس از رحلت پیامبر(صلى الله علیه وآله)به زیارت قبر آن حضرت آمدند… ( ).

منیب بن عبدالله بن أبى امامه گوید که پدرم گفت: انس بن مالک را دیدم که نزد قبر پیامبر(صلى الله علیه وآله) آمد و ایستاد، آنگاه دست هایش را بالا برد، به طورى که من گمان کردم نماز شروع کرد، سپس مشاهده کردم که بر پیامبر(صلى الله علیه وآله) درود فرستاد و از آنجا رفت( ).

از نافع نقل شده که هرگاه عبدالله بن عمر از سفرى باز مى گشت، داخل مسجد مى شد، سپس نزد قبر پیامبر(صلى الله علیه وآله) مى آمد و مى گفت: سلام بر تو اى فرستاده خدا( ).

عبدالله بن دینار گوید: عبدالله بن عمر را دیدم که نزد قبر پیامبر(صلى الله علیه وآله)مى ایستاد، آنگاه بر حضرتش درود مى فرستاد و دعا مى کرد( ).

هنگامى که ابوعبیده با مردم سرزمین بیت المقدس به نبرد پرداخت، نامه اى را همراه با میسره بن مسروق براى عمر فرستاد و از او درخواست کرد که در این سرزمین حضور داشته باشد، وقتى که میسره وارد شهر پیامبر(صلى الله علیه وآله) شد، شب هنگام بود، در همان وقت به مسجد رفت و بر قبر پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله) و قبر ابوبکر سلام و درود فرستاد( ).

حضرت على(علیه السلام) گوید: سه روز پس از به خاک سپارى پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله)مردى بر ما وارد شد، آن گاه خودش را روى قبر آن حضرت انداخت و مقدارى از خاک آنجا را بر سرش ریخت و گفت: اى فرستاده خدا، مطالبى را به ما فرمودى و ما سخنانت را شنیدیم. تو از خداوند دریافت کردى و پذیرفتى ما هم از تو دریافت کردیم و پذیرفتیم و در میان آیاتى که خداوند بر تو فرو فرستاد، این کلام است: «اگر آنان پس از آن که به خود ستم کردند، نزد تو مى آمدند و از خدا آمرزش مى خواستند و پیامبر نیز براى آنان طلب آمرزش مى کرد، قطعاً خدا را توبه پذیر و مهربان مى یافتند! اکنون بر خود ستم کرده و نزد تو آمده ام، تا برایم استغفار کنى ناگهان از قبر بانگى برآمد که آمرزیده شدى!»( ).

داود بن ابى صالح گوید: روزى مروان بر سر مرقد نورانى پیامبر(صلى الله علیه وآله)رفت، آنگاه دید که مردى صورت خود را بر قبر آن حضرت نهاده است. مروان گردن او را گرفت و گفت: آیا مى دانى چه مى کنى؟ ناگهان دید که ابوایوب انصارى، از صحابه گرانقدر پیامبر(صلى الله علیه وآله)است. وى در پاسخ گفت: آرى، من براى زیارت پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله)آمده ام و براى این سنگ نیامده ام. از پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله) شنیدم که فرمود: هرگاه دین به دست اهلش افتاد، بر آن نگریید، اما هنگامى که دین به دست نااهل افتاد بر آن بگریید( ).

ابن حوشب مى گوید: چون کعب الأحبار پیش عمر مسلمان شد و او در آن موقع در بیت المقدس بود، عمر از اسلام آوردن کعب الأحبار خوشحال شد و به او گفت: آیا مى توانى با من به مدینه بیایى تا قبر پیامبر را زیارت کنى و از زیارت قبر او لذت ببرى؟ گفت: آرى یا امیرالمؤمنین چنین خواهم کرد( ).

ابودرداء مى گوید: بلال پیامبر (صلى الله علیه وآله) را در خواب دید که به او مى گوید: این چه جفایى است اى بلال آیا وقت آن نرسیده که مرا زیارت کنى؟ بلال از خواب بیدار شد، در حالى که محزون و غمگین بود پس مرکب خود را سوار شد و آهنگ مدینه کرد و به قبر پیامبر آمد، آنجا گریه مى کرد و صورت خود را با خاک قبر، خاک مالى مى نمود( ).

با توجه به این روایات که به عنوان نمونه نقل شد، به خوبى روشن مى شود که سفر به آهنگ زیارت قبور در عصر پیامبر(صلى الله علیه وآله) و صحابه یک سنت جارى بوده و کسى در مشروعیت آن تردید نداشته است و از آن زمان به بعد هم سیره مسلمین از هر فرقه و مذهبى بر آن جارى بوده و مسلمانان براى زیارت قبر پیامبر(صلى الله علیه وآله) و اولیاى خدا از اطراف و اکناف بلاد اسلامى مسافرت مى کردند.

زیارت بزرگان دین، نوعى ترویج از دین و مقامات معنوى است، و توجه مردم به مدفن بزرگان، این فکر را تقویت مى کند که معنویت آنان مایه این گرایش ها است، و گرنه صاحبان قدرت و مکنت ولى فاقد معنویت، زیر خاک خفته اند و کسى به آنها توجهى ندارد.

رسول گرامى(صلى الله علیه وآله) در آخرین روزهاى عمر خود به قبرستان بقیع رفتند و براى اصحاب قبور، طلب آمرزش کردند و فرمودند: پروردگارم دستور داده است که به سرزمین بقیع بیایم و براى آنان طلب مغفرت کنم، آنگاه فرمودند: هر گاه به زیارت آنان شتافتید بگویید: «السلام على أهل الدیار من المؤمنین والمسلمین یرحم الله المستقدمین منّا والمستأخرین وإنّا إن شاء الله بکم لاحقون;( ) درود بر ساکنان این وادى از مؤمنان و مسلمانان، رحمت خدا بر گذشتگان از ما و بازماندگان، و ما به خواست خدا به شما مى پیوندیم».

ابن ماجه در سنن خود نقل مى کند که عائشه گفت: به دنبال رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) مى گشتم، ایشان را در بقیع یافتم مى گفت: (سلام بر مؤمنین در این مکان، شما بر ما سبقت گرفتید و ما به شما ملحق خواهیم شد، خدایا ما را از اجر و پاداش آنها محروم مگردان و ما را ثابت قدم نگاه دار)( ).

و همچنین در همان کتاب آمده است که پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود:

«زوروا القبور فإنّها تذکّرکم بالآخره;( ) یعنى قبور را زیارت کنید که این زیارت آخرت را به شما یادآورى مى کند».

عبدالله پسر احمد حنبل مؤسّس فرقه حنبلى مى گوید: از پدرم درباره حکم کسى که به منبر رسول خدا دست مى کشد و تبرک مى جوید و آن را مى بوسد و با قبر نیز همین کار را مى کند تا ثواب ببرد، پرسیدم. گفت: اشکالى ندارد»( ).

شبهه اى زاییده فکر وهابیت است که قصد دارند با پوشاندن لباس بدعت و شرک بر قامت زیارت و استشفاء و تبرک جستن به قبور اولیاى الهى، این مسئله مهم اعتقادى را خدشه دار کنند.

غافل از آنکه اگر هر احترام و بوسیدنى عبادت بود، لازم مى آمد بوسیدن اطفال و کتاب خدا هم شرک و حرام باشد. روشن است که هیچ مسلمانى به وسیله زیارت و بوسیدن مقابر شریفه، قصدش این نیست که به آنان نسبت خدایى بدهد و آنان را عبادت کند تا شرک لازم بیاید.

و قرآن کریم مى فرماید: (اذْهَبُوا بِقَمِیصِی هَذا فَأَلْقُوهُ عَلَى وَجْهِ أَبِی یَأْتِ بَصِیراً وَأْتُونِی بِأَهْلِکُمْ أَجْمَعِینَ)( ) اشاره به اینکه حضرت یعقوب(علیه السلام) به واسطه تبرک جستن به لباس فرزندش حضرت یوسف(علیه السلام) بینائى خود را بازیافت.

و موضوع تبرک جستن به آثار و نیز قبور اولیاى الهى به ویژه پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله)در متون تاریخى و روایى به طور متعدد نقل شده است و سنت حساب مى شود که خود اهل سنت در متون صحیح خود بدان اعتراف دارند :

الف) باب تبرک جستن صحابه و تابعین به آثار نبى خدا(صلى الله علیه وآله) بعد از وفاتش.

۱٫ «حدّثنا إسرائیل عن عثمان بن عبدالله بن موهب قال: أرسلنی أهلی إلى أُمّ سلمه زوج النبیّ (صلى الله علیه وآله) بقدح من ماء ـ وقبض إسرائیل ثلاث أصابع ـ من فضّه فیه شعر من شعر النبی (صلى الله علیه وآله) وکان إذا أصاب الإنسان عین أو شیء بعث إلیها مخضبه فاطلعت فی الجلجل فرأیت شعرات حمراء;( )

اسرائیل گفت: عثمان بن عبدالله بن موهب گفت: اهل من مرا به سوى ام سلمه همسر پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرستاد همراه ظرفى از آب ـ و اسرائیل با سه انگشت عمق ظرف را نشان داد ـ تا از موهاى پیامبر(صلى الله علیه وآله) که در ظرفى از نقره نگه دارى مى شد و مردم براى دفع چشم زخم یا مرض از آنها استشفاء مى کردند در آن آب بشورم، من در آن جعبه نگاه کردم و موهاى سرخى دیدم».

۲٫ «… ولمّا حضره ]معاویه[ الموت أوصى أن یکفّن فی قمیص کان رسول الله (صلى الله علیه وآله) قد کساه إیّاه وأن یجعل ممّا یلى جسده، وکان عنده قلامه أظفار رسول الله(صلى الله علیه وآله)، فأوصى أن تسحق وتجعل فی عینیه وفمه وقال: إفعلوا ذلک;( ) آن هنگام که معاویه مرگ را به چشم خود مشاهده کرد، وصیت نمود، او را در لباس و رداى رسول خدا(صلى الله علیه وآله)دفن نمایند، و توصیه کرد ناخنى از آن حضرت(صلى الله علیه وآله) را آرد کرده و مقدارى بر چشم و دهانش بگذارند».

۳٫ «عن محمّد بن عبدالله قال: أوصى عمر بن عبدالعزیز عند الموت فدعا بشعر من شعر النبی (صلى الله علیه وآله) وأظفار من أظفاره، وقال: إذا متّ فخذوا الشعر والأظفار، ثم اجعلوه فی کفنی;( ) وقتى که اجل عمر بن عبدالعزیز نزدیک شد، گفت: مو و ناخنى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله)برایم بیاورید، سپس گفت: زمانى که من مردم، این دو (مو و ناخن) را در کفنم قرار بدهید».

۴٫ «عن حمید الطویل عن أنس، قال: جعل فی حنوطه ]أنس بن مالک [صره مسک وشعر من شعر النبیّ (صلى الله علیه وآله) وفیه سک;( ) انس بن مالک را با مقدارى مشک حنوط دادند و با او مویى از نبى الله(صلى الله علیه وآله) را دفن کردند».

۵٫ «أعطى بعض ولد الفضل بن الربیع أبا عبدالله (یعنی أحمد بن حنبل) وهو فی الحبس ثلاث شعرات فقال: هذا من شعر النبی(صلى الله علیه وآله)، فأوصى أبو عبدالله عند موته أن یجعل على کل عین شعره، وشعره على لسانه;( ) به یکى از بچه هاى فضل بن ربیع ـ یعنى احمد بن حنبل ـ که در زندان به سر مى برد، سه تار مویى از پیامبر(صلى الله علیه وآله) دادند، پس او گفت: این موى پیامبر خداست، آنگاه وصیت کرد دو تا از موها را بر چشمانش گذاشته و دیگرى را بر زبانش بگذارند و به همان صورت دفن نمایند».

۶٫ «عن ابن سیرین، قال: قلت لعبیده: عندنا من شعر النبی(صلى الله علیه وآله)أصبناه من قبل أنس أو من قبل أهل أنس. فقال: لأن تکون عندی شعره منه أحبّ إلیَّ من الدنیا وما فیها;( ) ابن سیرین خطاب به عبیده گفت: از انس یا خانواده اش، یک تار موى پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله) به دستم رسید، و این موى پیغمبر خدا(صلى الله علیه وآله) برایم از دنیا و متعلقاتش با ارزش تر است».

۷٫ «سألت عائشه: من أین هذا الشعر الذی عندکنّ؟ قالت: إنّ رسول الله (صلى الله علیه وآله) لمّا حلق رأسه فی حجمته فرّق شعره فی الناس فأصابنا ما أصاب الناس و…;( ) از عائشه سؤال شد: از کجا این تار موى رسول خدا(صلى الله علیه وآله)به دستت رسید؟ گفت: پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله) در حج آن زمان که سر مبارک را مى تراشیدند، مردم موهاى پیامبر(صلى الله علیه وآله) را بین خود تقسیم مى کردند، در این بین، این تار موى پیامبر هم به من رسید».

ب) آب آشامیدن در لیوان پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله)

۱٫ «عن سهل بن سعد فی حدیث، قال: فأقبل النبیّ (صلى الله علیه وآله) یومئذ حتّى جلس فی سقیفه بنی ساعده هو وأصحابه ثم قال: «اسقنا یا سهل»، فخرجت لهم بهذا القدح فأسقیتهم فیه (قال ابوحازم): فأخرج لنا سهل ذلک القدح فشربنا منه، قال: ثم استوهبه عمر بن عبدالعزیز بعد ذلک فوهبه له;( ) سهل بن سعد گفت: روزى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به سقیفه بنى ساعده تشریف آورده و در جمع اصحاب نشستند، سپس فرمودند: اى سهل آبى براى آشامیدن بیاور، پس سهل لیوان آبى به محضر رسول مکرم اسلام(صلى الله علیه وآله)آورد، ابو حازم گفت: سهل آن لیوان را براى ما هم آورد تا در آن آب بیاشامیم، آنگاه عمر بن عبدالعزیز از او ـ سهل ـ خواست که آن لیوان را به وى هدیه دهد، و سهل نیز چنین کرد».

۲٫ «عن أنس: إنّ قدح النبی(صلى الله علیه وآله) انکسر، فاتّخذ مکان الشعب سلسله من فضه. قال عاصم: رأیت القدح وشربت فیه;( ) انس گفت: لیوان پیغمبر خدا(صلى الله علیه وآله) شکست، جاى شکاف آن را با نقره پر کردند. عاصم گوید: من با آن لیوان آب آشامیده ام».

۳٫ «قال أبو بُرده: قال لی عبدالله بن سلام: ألا أسقیک فی قدح شرب النبیّ (صلى الله علیه وآله) فیه;( ) ابو برده گوید: عبدالله بن سلام به من گفت: آیا مى خواهى در لیوان پیامبر(صلى الله علیه وآله) آب بیاشامى؟».

۴٫ «عن صفیه بنت بحره، قالت: استوهب عمّی فراس من النبی (صلى الله علیه وآله)قصعه رآه یأکل فیها فأعطاه إیّاها. قال: وکان عمر إذا جاءنا قال: أخرجوا إلىّ قصعه رسول الله (صلى الله علیه وآله)، فنخرجها إلیه فیملأها من ماء زمزم فیشرب منها وینضحه على وجهه;( ) صفیه دختر بحره گفت: عمویم فراس، پیغمبر(صلى الله علیه وآله) را در حال تناول نمودن طعام در ظرفى دید و ظرف را از ایشان طلبید، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آن ظرف را به او دادند، وقتى عمر به نزد ما مى آمد مى گفت: آن ظرف رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را به من بدهید. پس آب زمزم در آن مى ریخت و مقدارى مى نوشید و بر صورتش مى پاشید».

ج) تبرک جستن به مواضع دست و دهان مبارک رسول گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله)

۱٫ «فی قصه نزول النبیّ (صلى الله علیه وآله) فی بیت أبی أیّوب الأنصاری عندما قدم مهاجراً إلى المدینه، قال أبو أیوب: وکنا نضع له العشاء ثمّ نبعث، فإذا ردّ علینا فضله تیمّمت أنا واُمّ أیوب موضع یده فأکلنا منه نبتغی بذلک البرکه، حتّى بعثنا إلیه لیله بعشائه وقد جعلنا له بصلاً وثوماً، فردّه رسول الله (صلى الله علیه وآله) ولم أرَ لیده فیه أثراً، فجئته فزعاً، فقلت: یا رسول الله! بأبی أنت واُمّی ردّدت عشاءک ولم أرَ فیه موضع یدک؟

فقال: إنّی وجدت فیه ریح هذه الشجره، وأنا رجل اُناجی فأمّا أنتم فکلوه…;( ) ابو ایوب انصارى مى گوید: بعد از هجرت رسول خدا(صلى الله علیه وآله)از مکه به مدینه و نزول حضرت به منزل ما، براى ایشان(صلى الله علیه وآله) شام مى بردم، وقتى براى جمع آورى سفره بر مى گشتم، نگاه مى کردم در سفره چیزى از غذاى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مانده تا بخوریم و به واسطه وجود گرامى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به ما خیر برسد، تا اینکه شبى براى حضرت طعامى از سیر و پیاز آوردم، وقتى دوباره برگشتم دیدم حضرت دست به غذا نزده اند، با غصه و اندوه گفتم: یا رسول الله(صلى الله علیه وآله)پدر و مادرم فدایتان چرا غذا میل نکردید؟ حضرت فرمود: من مرد مناجات هستم و نخواستم با دهانى که بوى سیر و پیاز مى دهد به عبادت پروردگارم بایستم، اما شما از این غذا بخورید».

۲٫ «عن أنس: أنّ النبی(صلى الله علیه وآله) دخل على اُمّ سلیم بیتها وفی البیت قربه معلّقه فیها ماء، فتناولها فشرب من فیها وهو قائم، فأخذتها اُمّ سلیم فقطعت فمها فأمسکته عندها;( ) انس گوید: پیغمبر(صلى الله علیه وآله) وارد خانه ام سلیم شد و از مشکى که در آنجا آویزان بود اندکى آب آشامید در حالى که ایستاده بود، سپس ام سلیم دهنه مشک را برید و براى خود پنهان کرد از باب تبرک و تیمن».

۳٫ «عن اُمّ عامر أو أسماء بنت یزید بن السکن قالت: رأیت رسول الله (صلى الله علیه وآله) صلّى فی مسجدنا المغرب فجئت منزلی فجئته بعرق وأرغفه، فقلت: بأبی واُمّی تعشَّ. فقال لأصحابه: کلوا بسم الله. فأکل هو وأصحابه الذین جاؤوا… قالت: وشرب من ماء عندی فی شجب فاخذت ذلک الشجب فدهنته فطویته یسقى فیه المریض ویشرب منه فی الحین رجاء البرکه;( ) ام عامر یا اسماء دختر یزید پسر سکن گفت: رسول خدا(صلى الله علیه وآله)در مسجد نماز مغرب را خواندند، بعد از نماز به منزل آمدم و استخوانى که داراى گوشتى لطیف و لذیذ بود به همراه نان خدمت حضرت آوردم و گفتم: پدر و مادرم فدایتان بفرمائید از این غذا میل کنید. رسول خدا(صلى الله علیه وآله) رو به اصحابش نموده و فرمود: با نام و یاد خدا از این طعام میل کنید. سپس حضرت و اصحابش از آن غذا میل کردند،… گفت: و آشامید از آبى که در ظرف بود، پس من آن ظرف را گرفتم و آن را روغن مالى کردم و با آن به بیماران آب مى دادم به امید شفا و برکت».

۴٫ «عن عبدالرحمن بن أبی عمره عن جدّته کلثم قالت: دخل علینا رسول الله (صلى الله علیه وآله) وعندنا قربه معلّقه فشرب منها، فقطعت فم القربه ورفعتها، (نبتغی البرکه موضع فِی رسول الله (صلى الله علیه وآله));( ) عبدالرحمن بن ابى عمره از مادر بزرگش ـ کلثم ـ نقل کرد: روزى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) به منزل ما تشریف آوردند، و از مشکى که آویزان بود مقدارى آب آشامیدند، سپس من دهانه آن مشک را از باب تبرک بریدم، چرا که آن موضع دهان پیغمبر(صلى الله علیه وآله)است».

د) تبرک جستن به عصا، پیراهن و انگشتر رسول خدا(صلى الله علیه وآله)

۱٫ «عن محمّد بن سیرین عن أنس بن مالک: أنّه کانت عنده عصیّه لرسول الله(صلى الله علیه وآله) فمات فدفنت معه بین جنبه وقمیصه;( )محمد بن سیرین به نقل از انس بن مالک گوید: همانا او ـ انس بن مالک ـ عصایى از رسول خدا(صلى الله علیه وآله) داشت، چون انس بمرد آن عصا را در بغل و زیر کفنش دفن نمودند».

۲٫ «عن ابن عمر أنّ رسول الله (صلى الله علیه وآله) اتّخذ خاتماً من ذهب أو فضّه وجعل فصّه ممّا یلی کفّه ونقش فیه: (محمّد رسول الله) فاتّخذ الناس مثله، فلمّا رآهم قد اتّخذوها رمى به، وقال: لا ألبسه أبداً ثم اتّخذ خاتماً من فضه فاتّخذ الناس خواتیم الفضّه. قال ابن عمر: فلبس الخاتم بعد النبیّ (صلى الله علیه وآله) أبوبکر ثمّ عمر ثم عثمان حتّى وقع من عثمان فی بئر اُریس;( ) عبدالله بن عمر گوید: رسول خدا(صلى الله علیه وآله) انگشترى از طلا یا نقره درست کردند و بر روى نگینش نوشتند «محمد رسول الله» پس مردم هم به تقلید از حضرت(صلى الله علیه وآله) چنین کردند، چون رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) عکس العمل مردم را مشاهده کردند آن انگشتر را انداختند و فرمودند: من هرگز دیگر این انگشتر را به دست نمى کنم، سپس انگشترى از نقره درست نمودند، و مردم نیز انگشترها را با نقره درست کردند، ابن عمر گوید: آن انگشتر را بعد از نبى اسلام(صلى الله علیه وآله)ابوبکر سپس عمر و بعد از او عثمان به دست کرد تا آنکه انگشتر از دست عثمان به چاه اُریس افتاد».

۳٫ «عن سهل بن سعد، قال: جاءت امرأه ببرده…، قالت: یا رسول الله إنّی نسجت هذه بیدی أکسوکها، فأخذها رسول الله (صلى الله علیه وآله)محتاجاً إلیها، فخرج إلینا وإنّها إزاره فقال رجل من القوم: یا رسول الله (اکسنى) فقال: نعم، فجلس النبى(صلى الله علیه وآله) فی المجلس، ثم رجع فطواها ثم أرسل بها إلیه، فقال له القوم: ما أحسنت، سألتها إیّاه لقد علمت أنه لا یرد سائلاً، فقال الرجل: والله ما سألتها إلاّ لتکون کفنی یوم أموت، قال سهل: فکانت کفنه.( )

قال ابن حجر: وفی روایه أبی غسان، فقال: رجوت برکتها حین لبسها النبی(صلى الله علیه وآله)… .

وقال فی شرحه: ما یستفاد من الحدیث وفیه التبرّک بآثار الصالحین( );

سهل بن سعد گوید: زنى پیراهنى خدمت رسول خدا(صلى الله علیه وآله)آورد و گفت: یا رسول الله(صلى الله علیه وآله) من این پیراهن را به دست خودم دوخته ام، خواهش مى کنم این هدیه را قبول بفرمائید و حضرت آن لباس را پوشیدند و به جمع اصحاب حاضر شدند، مردى گفت: اى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) لباس را به من بدهید؟ پیامبر(صلى الله علیه وآله) نیز قبول کردند و آن لباس را به سائل عطا کردند، مردم گفتند: اى مرد کار خوبى نکردى. مى دانى که رسول خدا(صلى الله علیه وآله)سؤال هیچ سائلى را رد نمى کند چرا چنین کردى؟ گفت: والله من این پیراهن را براى اینکه کفنم باشد در خواست کردم. سهل گوید: عاقبت آن مرد در همان لباس دفن شد. ابن حجر مى گوید: در روایت پسر غسان اینگونه وارد شده که آن مرد گفت: منظور من از درخواست این پیراهن، برکت جستن به پیراهنى بود که پیغمبر(صلى الله علیه وآله)پوشیده، و در شرح این روایت گفته: از این حدیث تبرک جستن به آثار صالحان استفاده مى شود».

۴٫ «أراد معاویه بن أبی سفیان أن یشتری من کعب بن زهیر برده رسول الله (صلى الله علیه وآله) الّتی ألقاها علیه بعد إسلامه بعشره آلاف درهم، فأبى کعب وقال: ما کنت لأوثّر بثوب رسول الله أحداً. فلمّا مات بعث معاویه إلى ورثته بعشرین ألف درهم، فأخذها منهم. هی البرده التی کانت عند السلاطین، وهی التی یلبسها الخلفاء فی الأعیاد;( ) معاویه بن ابى سفیان از کعب بن زهیر تقاضاى خرید پیراهن رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را نمود. پیراهنى که رسول خدا(صلى الله علیه وآله) هنگامى که کعب اسلام آورد به وى اعطا کرد، معاویه براى خریدش ده هزار درهم پیشنهاد کرد، امّا کعب نپذیرفت و گفت: پیراهن رسول الله(صلى الله علیه وآله) را به احدى نمى بخشم. چون کعب بمرد معاویه براى خرید آن لباس بیست هزار درهم به ورثه کعب پرداخت کرد و آن ها آن لباس را به معاویه دادند، و این همان لباسى بود که حاکمان در اعیاد مى پوشیدند».

۵٫ «عن اُمّ عطیه الأنصاریه رضی الله عنها، قالت: دخل علینا رسول الله (صلى الله علیه وآله) حین توفّیت ابنته، فقال: اغسلنّها ثلاثه أو خمساً أو أکثر من ذلک إن رأیتنّ ذلک بماء وسدر، واجعلنَ فی الآخره کافوراً أو شیئاً من کافور فإذا فرغتنّ فآذننی، فلما فرغنا آذنّاه فأعطانا حقوه، فقال: اشعرنها إیّاها تعنی إزاره;( ) ام عطیه انصارى گوید: رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بر ما وارد شدند در حالى که دخترش از دنیا رفته بود، پس حضرت(صلى الله علیه وآله)فرمودند: او را غسل بدهید با آب و سدر سه مرتبه یا پنج مرتبه یا بیشتر، و در آخر مقدارى کافور بگذارید، پس زمانى که از این کارها فارغ شدید مرا صدا بزنید، پس چون از کار تغسیل فارغ شدیم به رسول خدا(صلى الله علیه وآله)اطلاع دادیم. پس حضرت به ما عبایشان را دادند و فرمودند: با این دخترم را تکفین نماید».

۶٫ «عن محمّد بن جابر، قال: سمعت أبی یذکر عن جدی أنه أوّل وفد وفد على رسول الله(صلى الله علیه وآله) من بنی حنیفه، فوجدته یغسل رأسه، فقال: اُقعد یا أخا أهل الیمامه فاغسل رأسک فغسلت رأسی بفضله غسل رسول الله (صلى الله علیه وآله)… فقلت: یا رسول الله أعطنی قطعه من قمیصک أستأنس بها، فأعطانی. قال محمّد بن جابر: فحدّثنی أبی أنّها کانت عندنا نغسلها للمریض یستشفی بها;( )محمد بن جابر گوید: از پدرم شنیدم و او از پدرش که مى گفت: من و عده اى دیگر از بنى حنیفه از اولین کسانى بودیم که به رسول خدا(صلى الله علیه وآله) ایمان آوردیم آنگاه که به دیدار حضرتش(صلى الله علیه وآله) مشرف شدم، پیغمبر را در حالى که سر مبارکشان را مى شستند دیدم، حضرت فرمود: بنشین اى برادر اهل یمامه و سرت را بشوى، پس سرم را با آب باقى مانده از ایشان شستم. پس گفتم: اى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) لباسى از لباس هایتان را به من عطا کنید تا با آن انس گیرم. پس حضرت لباسى به من عطا کردند. محمد بن جابر گوید: پدرم گفت: این لباس نزد ما بود آن را مى شستیم و براى استشفاء بیماران استفاده مى کردیم».

۷٫ «عن عیسى بن طهمان، قال: أمر أنس وأنا عنده فأخرج نعلاً لهما قبالان، فسمعت ثابت البنانی یقول: هذه نعل النبی(صلى الله علیه وآله)( ); عیسى بن طهمان گفت: در نزد انس بودم که او امر کرد نعلینى که دو بند داشت آوردند پس شنیدم که ثابت بنانى مى گفت: این نعلین رسول خدا(صلى الله علیه وآله)مى باشد».

هـ) تبرک جستن به منبر رسول الله(صلى الله علیه وآله)

۱٫ «لقد أوضح النبیّ (صلى الله علیه وآله) لاُمّته أنّ لمنبره قدسیّه خاصّه لا ینبغی التجاوز علیها، لذا فقد سنّ (صلى الله علیه وآله) تحریم الیمین على منبره کذباً، فقال: من حلف على منبری کاذباً ولو على سواک أراک فلیتبوّأ مقعده من النار;( ) در مسند احمد آمده: رسول خدا(صلى الله علیه وآله) براى مردم واضح کرده بودند که منبرشان داراى قداست و جایگاه والایى است و حرام است کسى به دروغ به منبر قسم بخورد، چرا که رسول خدا(صلى الله علیه وآله)فرمود: هرکس به منبر من قسم دروغ بخورد، جایگاهش را در آتش جهنم خواهد دید، ولو قسم او براى چوب مسواک اراک باشد».

۲٫ «وعن جابر (رضی الله عنه): قال رسول الله(صلى الله علیه وآله): أیّما امرئ من المسلمین حلف عند منبری على یمین کاذبه یستحق بها حق مسلم، أدخله الله عزوجل النار وإن کان على سواک أخضر;( ) جابر گفت: رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فرمود: هر مردى از مسلمانان به منبر من قسم دروغ بخورد، او مستحق آتش جهنم است، اگرچه بوده باشد بر چوب سواک سبز».

۳٫ «وقد أدرک الصحابه ذلک، فنجد زید بن ثابت یأبى أن یحلف على المنبر عندما قضى علیه مروان بذلک، وقال: احلف له مکانی، فجعل زید یحلف وأبى أن یحلف على المنبر، فجعل مروان یعجب منه.

لذا نجد الصحابه الکرام یعرفون لهذا المنبر قدسیته وبرکته، فنجدهم یقصدونه ویمسحون أیدیهم برمانته وبمقعد رسول الله(صلى الله علیه وآله)منه، ویضعونها على وجوههم تبرّکاً بها;( ) در صحیح بخارى آمده: اصحاب پیامبر(صلى الله علیه وآله)، مسأله حرمت و قداست منبر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را مى دانستند، لذا زید بن ثابت، زمانى که مروان برایش قضاوت مى کرد حاضر نشد بر منبر پیامبر(صلى الله علیه وآله) قسم یاد کند و این مسأله باعث تعجب مروان شد. بر همین اساس اصحاب بزرگوار، قداست و برکت منبر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را مى دانستند، به همین جهت براى تبرک و تیمن منبر را مسح کرده و آنگاه دست خود را به صورت و بدن خود مى کشیدند».

۴٫ «فعن إبراهیم بن عبدالرّحمن بن عبدالقاری: أنّه نظر إلى ابن عمر وضع یده على مقعد النبیّ (صلى الله علیه وآله) من المنبر ثمّ وضعها على وجهه;( ) ابراهیم بن عبدالرحمن بن عبدالقار گوید: ابن عمر را دیدم در حالى که بر نشیمنگاه پیامبر(صلى الله علیه وآله) بر منبر دست گذاشت و سپس به صورت خود کشید».

۵٫ «وعن یزید بن عبدالله بن قسیط قال: رأیت ناساً من أصحاب النبىّ(صلى الله علیه وآله) إذا خلا المسجد أخذوا برمانه المنبر الصلعاء الّتی تلی القبر بمیامنهم ثم استقبلوا القبله یدعون;( ) یزید بن عبدالله بن قسیط گوید: من مى دیدم کسانى از صحابه را بعد از اینکه مسجد خالى مى شد به کنار منبر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) رفته و به عنوان تبرک آن را مسح مى کردند و آنگاه رو به قبله دعا مى نمودند».

و) تبرک جستن به قبر مطهر رسول خدا(صلى الله علیه وآله)

تبرک جستن به مرقد مطهر پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)از همان ابتدا بین مسلمان یک سنت و عادت شده بود و این سنت در طى اعصار مختلف هنوز نیز ادامه دارد و مسلمانان از آب آنجا مى خوردند و با آن مریضان خود را شفا مى دادند و به تربت حضرت براى استشفاء تمسک مى جستند و این سنت در بین تمام مذاهب و فرق با اختلافاتى که دارند، نسل به نسل ادامه داشته، و کسى هنوز ایرادى بر این عملکرد مسلمانان وارد نکرده، مگر ابن تیمیه حرانى که ادعا کرد: سلف صالح تمسک جستن به مرقد نورانى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را قبول نداشته اند ولکن سیره بسیارى از صحابه و تابعین و علما و سائر مسلمانان با کلام ابن تیمیه مغایرت دارد».

۱٫ «عن داود بن صالح، قال: أقبل مروان یوماً فوجد رجلاً واضعاً وجهه على القبر فقال: أتدری ما تصنع! فأقبل علیه فإذا هو أبو أیّوب! فقال: نعم، جئت رسول الله (صلى الله علیه وآله) ولم آتِ الحجر، سمعت رسول الله(صلى الله علیه وآله)یقول: لا تبکوا على الدین إذا ولیه أهله، ولکن ابکوا علیه إذا ولیه غیر أهله;( ) داود بن صالح گفت: روزى مروان به مسجد پیامبر(صلى الله علیه وآله) آمد و دید مردى صورتش را بر روى قبر پیغمبر(صلى الله علیه وآله) گذاشته است. مروان در حالى که به سوى او مى رفت گفت: مى دانى چه مى کنى؟ چون نزدیک شد دید او ابو ایوب است، ابو ایوب گفت: بله من به زیارت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) آمده ام نه به دیدار سنگ; از رسول خدا(صلى الله علیه وآله)شنیدم که فرمود: براى دین گریه نکنید زمانى که اهلش امور آن را به دست بگیرند، بلکه آن زمان باید به حال دین گریست که غیر اهل، امور دین را به دست داشته باشد».

۲٫ «عن علیّ (علیه السلام) قال: قدم علینا أعرابی بعدما دفنّا رسول الله (صلى الله علیه وآله)بثلاثه أیّام، فرمى بنفسه على قبر النبیّ(صلى الله علیه وآله) وحثا من ترابه على رأسه وقال: یا رسول الله، قلت فسمعنا قولک، ووعیت عن الله سبحانه فوعینا عنک، وکان فیما أنزل علیک: (ولو أنّهم إذ ظلموا أنفسهم جاؤوک… الآیه). وقد ظلمت نفسی وجئتک تستغفر لی. فنودی من القبر قد غفر الله لک;( ) حضرت امیرالمؤمنین على(علیه السلام) فرمود: سه روز بعد از آنکه پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله) را به خاک سپردیم، بادیه نشینى بر سر قبر حضرت(صلى الله علیه وآله)آمده و خودش را بر قبر انداخت، مشتى از خاک برداشته و بر سر خویش ریخت و گفت: اى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) شما فرمودید و ما شنیدیم، شما از خدا گرفتى و ما از شما، و این آیه را تلاوت کرد: «اگر کسانى که بر خودشان ظلم کردند به نزد تو آیند» و گفت: من به خودم ظلم کردم و اکنون به نزد شما براى طلب آمرزش و مغفرت از خداوند آمده ام. در آن هنگام صدایى از داخل قبر به گوش رسید که: «خداوند تو را مورد مغفرت خویش قرار داد».

۳٫ «أخرج الحافظ ابن عساکر فی التحفه من طریق طاهر بن یحیى الحسینی قال: حدّثنی أبی عن جدّی عن جعفر بن محمّد عن أبیه عن علیّ(رضی الله عنه) عنه قال: لمّا رُمس رسول الله (صلى الله علیه وآله) جاءت فاطمه(علیها السلام)فوقفت على قبره (صلى الله علیه وآله) وأخذت قبضه من تراب القبر ووضعتها على عینیها، وبکت وأنشأت تقول:

ماذا على من شمَّ تربه أحمد *** أن لا یشمّ مدى الزمان غوالیا

صُبّت علیَّ مصائب لو أنّها *** صُبّت على الأیّام صرن لیالیا( );

حافظ ابن عساکر از عدّه اى نقل کرده که: امیرالمؤمنین على(علیه السلام)فرمود: بعد از تدفین رسول خدا(صلى الله علیه وآله) فاطمه زهرا(علیها السلام) خودش را بر روى قبر انداخت و مشتى از خاک قبر برداشت و بر روى چشم هایش گذاشت و گریست، و دو بیت شعر خواند:

کسى که تربت احمد را بو کند دیگر به هیچ چیزى براى استشمام نیاز ندارد.

وارد شد بر من مصائبى سخت که اگر بر روزها وارد مى شد آن را تیره و تار مى کرد.

۴٫ «ذکر الخطیب ابن جماعه أنّ عبدالله بن عمر کان یضع یده الیمنى على القبر الشریف، وأن بلالاً(رضی الله عنه) وضع خدّیه علیه أیضاً. ورأیت فی کتاب السؤالات لعبدالله ابن الإمام أحمد وذکر ما تقدّم عن ابن جماعه. ثمّ قال: ولا شک أن الاستغراق فی المحبه یحمل على الإذن فی ذلک، والمقصود من ذلک کلّه الاحترام والتعظیم، والناس تختلف مراتبهم فی ذلک کما کانت تختلف فی حیاته، فاُناس حین یرونه لا یملکون أنفسهم بل یبادرون إلیه، واُناس فیهم أناه یتأخرون، والکلّ محلّ خیر;( )خطیب ابن جماعه نقل کرده: عبدالله بن عمر دست راستش را بر روى قبر شریف پیغمبر(صلى الله علیه وآله) مى گذاشت، و بلال گونه هایش را بر روى قبر نورانى رسول خدا(صلى الله علیه وآله) مى گذاشت. سپس گفته: در کتاب السؤالات که از عبدالله بن احمد است دیدم که بعد از ذکر چنین وقایعى، گفته است: گذاشتن دست یا گونه بر قبر پیامبر(صلى الله علیه وآله)به جهت ابراز محبت است و اشکالى ندارد.

و در نحوه ابراز مودت به پیامبر(صلى الله علیه وآله) و میزان آن، مردم در رتبه هاى مختلف مى باشند، مثلاً بعضى از مردم با مشاهده ى جمال دل آراى پیامبر(صلى الله علیه وآله) اختیار از دست مى دادند و به سوى او مى شتافتند، و عده اى به خاطر وقارى که داشتند شتاب نمى کردند، در تمام این موارد خیر است».

۵٫ «عن أبی الدرداء قال: إن بلالاً مؤذّن النبىّ(صلى الله علیه وآله) رأى فی منامه رسول الله (صلى الله علیه وآله) وهو یقول: ما هذه الجفوه یا بلال! أما آن لک أن تزورنی یا بلال؟! فانتبه حزیناً خائفاً، فرکب راحلته وقصد المدینه، فأتى قبر النبىّ(صلى الله علیه وآله) فجعل یبکی عنده ویمرغ وجهه علیه، فأقبل الحسن والحسین(علیهما السلام) فجعل یضمّهما ویقبّلهما;( ) از ابى درداء نقل شده که گفت: بلال مؤذن پیامبر(صلى الله علیه وآله) در خواب آن حضرت را دید، پیامبر(صلى الله علیه وآله)به بلال فرمود: این چه جفایى است اى بلال، آیا وقت آن نشده که به زیارت من بیایى؟ سپس بلال به قصد زیارت حضرت(صلى الله علیه وآله)سوار بر مرکب به سوى مدینه حرکت کرد. چون به کنار قبر رسول خدا(صلى الله علیه وآله)رسید گریه کنان خود را بر قبر انداخت و صورتش را به خاک قبر مى مالید، تا حسن و حسین آمدند، بلال آن دو را به آغوش کشید و مى بوسید».

۶٫ «روى ابن زباله عن المطلب قال: کانوا یأخذون من تراب القبر، وأمرت عائشه بجداره فضرب علیهم، وکان فی الجدار کوه فکانوا یأخذون منها، فأمرت بالکوه فسدّت;( ) از مطلب نقل شده که گفت: مسلمانان براى تبرک از خاک قبر پیغمبر(صلى الله علیه وآله)مى گرفتند، پس به دستور عائشه اطراف قبر مبارک دیوار کردند ولى روى دیوار سوراخى بود که مسلمانان از آن سوراخ خاک به عنوان تبرک مى گرفتند، سپس عائشه دستور داد آن سوراخ را هم مسدود کردند».

۷٫ «ذکر السمهودی أنّ الناس کانوا یتبرّکون بالصلاه إلى القبر( )، قال: عن هشام بن عروه قال: أخبرنی أبی قال کان الناس یصلّون إلى القبر، فأمر به عمر بن عبدالعزیز فرفع حتّى لا یصلّ إلیه أحد;( ) سهمودى ذکر کرده که: مردم به عنوان تبرک در کنار قبر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نماز مى خوانند، و از هشام بن عروه نقل شده که گفت: پدرم مى گفت: مردم تبرکاً کنار قبر پیامبر نماز مى خواندند، سپس عمر بن عبدالعزیز دستور داد دیگر کسى در کنار قبر پیامبر نباید نماز بخواند».

۸٫ «کان ابن المنکدر وهو أحد أعلام التابعین یجلس مع أصحابه، قال: وکان یصیبه الصمات، فکان یقوم کما هو ویضع خده على قبر النبی(صلى الله علیه وآله) ثم یرجع، فعُوتب فی ذلک فقال: إنّه لیصیبنی خطره، فإذا وجدت ذلک استشفیت بقبر النبی(صلى الله علیه وآله)، وکان یأتی موضعاً من المسجد فی الصحن فیتمرّغ فیه ویضطجع، فقیل له فی ذلک، فقال: إنّی رأیت النبی(صلى الله علیه وآله) فی هذا الموضع. یعنی فی النوم( ); ابن منکدر از بزرگان تابعین گاهى در کنار اصحابش ساکت مى ماند آنگاه به سوى قبر پیامبر رفته و گونه هایش را بر روى قبر پیغمبر مى گذاشت و سپس برمى گشت، به وى اعتراض کردند که این چه کارى است انجام مى دهى؟ پس ابن منکدر گفت: وقتى به مشکل و خطرى مبتلا مى شوم براى طلب شفاء به قبر پیامبر(صلى الله علیه وآله)مراجعه مى کنم، و گاه خود را به بعضى از جاهاى مسجد در صحن شریف مى مالید، سؤال کردند: چرا چنین مى کنى؟ گفت: در خواب دیدم که پیامبر اینجا بود».

۹٫ «قال ابن قدامه الحنبلی فی المغنی: ویستحب الدفن فی المقبره التی یکثر فیها الصالحون والشهداء لتناله برکتهم، وکذلک فی البقاع الشریفه.

هذه هی السنّه التی دأب علیها الصحابه والتابعون فی التبرّک بقبر النبی(صلى الله علیه وآله) والاستشفاء بتربته، ولم یخالفهم فیها إلاّ ولاه بنی اُمیه الظلمه من أمثال مروان بن الحکم طرید رسول الله (صلى الله علیه وآله) الذی لعنه الله وهو فی صلب أبیه، کما أخبرت بذلک عائشه وعبدالله بن الزبیر;( ) ابن قدامه حنبلى در کتاب «مغنى» گفته: دفن شدن در قبرستانى که صلحا و شهداء در آن زیاد مدفون هستند، مستحب است، زیرا در جوار خوبان و به برکت آنان، میت آرام مى گیرد. تبرک جستن به قبر شریف پیامبر گرامى اسلام(صلى الله علیه وآله) و طلب شفا از تربت ایشان سنت و سیره صحابه و تابعین بوده، و با این سنت حسنه کسى مخالفت نورزیده مگر حکام ستمکار بنى امیه، مثل مروان بن حکم که رسول خدا(صلى الله علیه وآله)او را از مدینه اخراج کردند و مورد لعن خداوند قرار گرفت، در حالى که هنوز به دنیا نیامده بود، همانطور که از عائشه وعبدالله بن زبیر نقل شده».

قرنهاست که مسلمانان جهان، طبق یک سیره حسنه و سنت پذیرفته شده و با پیروى از روایات وارده از پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)، بر سر قبور اولیاى خدا و بزرگان دین حاضر مى شوند و با اداى احترام نسبت به آنان، قبورشان را زیارت مى کنند و از ارواح مقدسه آنها کسب فیض مى نمایند و به یاد ارزشها و اصالتهایى مى افتند که این بندگان خوب خدا، همواره منادى آن بوده اند.

با وجود این، در نیمه اوّل قرن هشتم، شخصى به نام ابن تیمیه (علیه لعائن الله) ظاهر شد و زیارت قبور را نوعى بدعت دانست و با تمسک به مطالب سست و غیر مستند، به حرمت آن فتوا داد و سفر براى زیارت قبور، حتى قبر پیامبر(صلى الله علیه وآله)را نامشروع خواند.

علماى مذاهب، حتّى حنبلى ها از ابن تیمیه که خود را حنبلى مى دانست روى برگردانیدند و او را گمراه دانستند; مثلاً «یافعى» درباره او گفته:

«ابن تیمیه مسائل غریبى آورد که بر او انکار کردند و از قبیح ترین سخنان او این که او از زیارت قبر پیامبر(صلى الله علیه وآله) نهى کرد».

ابن حجر عسقلانى نوشته:

«فقیه مالکى به کفر او حکم داد و در دمشق اعلام شد که هر کس عقیده ابن تیمیه را داشته باشد، خون و مال او حلال است».

یکى از مطالب عمده ابن تیمیه و اتباع او (وهابى ها) این است که آنها سفر براى زیارت قبور، حتى زیارت قبر پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله) را، نامشروع بلکه مساوى با شرک مى دانند.

ابن تیمیه در ذیل حدیثى که از رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) در بخارى و مسلم نقل شده (لا تشدّ الرحال إلاّ إلى ثلاثه مساجد; المسجدالحرام والمسجدالأقصى ومسجدی هذا;( ) بار سفر بسته نشود مگر براى سه جا: مسجدالحرام، مسجدالأقصى و این مسجد من) مى گوید: «اگر کسى براى زیارت قبر حضرت ابراهیم و یا قبر پیامبر اسلام نذر کند، وفا به این نذر واجب نیست; زیرا از سفر کردن به این محل ها نهى شده است».

همچنین ابن تیمیه در منهاج السنه، با وارد ساختن تهمتهاى ناروا به شیعه، از این که شیعیان قبر پیامبر(صلى الله علیه وآله) و اولیاى خدا(علیهم السلام) را زیارت مى کنند، آنها را به یهود و نصارى تشبیه مى کند و حتى شیعه را به خاطر این عمل، مشرک مى داند و جالب این که به صورت «اِنْ قیلِ» از خود مى پرسد که: تنها شیعه به زیارت قبور نمى رود بلکه بسیارى از اهل سنت هم چنین مى کنند، پس چرا فقط شیعه را متهم مى کنى؟ و پاسخ مى دهد:

«درست است که بسیارى از اهل سنت هم به زیارت قبور مى روند، آنها هم کار حرام مى کنند و گمراه هستند ولى گمراهى شیعه بیشتر است!»

و بدینگونه خود ابن تیمیه اعتراف مى کند که اکثریت مسلمانان از شیعه و سنى زیارت قبور اولیاى خدا را مشروع مى دانند و آن را انجام مى دهند.

ابن تیمیه نه تنها سفر براى زیارت قبور را جایز نمى داند بلکه اساس زیارت قبور و از جمله زیارت قبر پیامبر اسلام(صلى الله علیه وآله)را ولو براى ساکنین مدینه جایز نمى داند و روایاتى را که درباره زیارت قبر پیامبر(صلى الله علیه وآله) وارد شده، رد مى کند و آنها را ضعیف و جعلى مى داند.

ثواب داشتن زیارت قبور انبیاء و ائمه(علیهم السلام) و شهداء و صلحا از مسلمات نزد شیعه اثنى عشرى است و در این خصوص از ائمه اطهار(علیهم السلام)روایات فراوانى وارد شده است و اشکالى هم که از طرف اهل سنت در خصوص زیارت وارد شده، قابل نقض از متون و صحاح خودشان مى باشد که قبلاً متعرض بعضى از آنها شدیم( ).

با توجه به احادیث منقول در متون اهل سنت و گفتار آنها در خصوص احادیث بخارى و مسلم (که اگر حدیثى در مسلم و یا بخارى وارد شد دال بر آن است که آن حدیث متفق علیه است و مى توان بدان عمل نمود زیرا که روایت صحیح است) دیگر بهانه اى براى شبهه افکنى باقى نمى ماند.

روشن است که علاقه زیاد و عشق و محبت به این کار فرمان مى دهد و این نوعى احترام و بزرگداشت است و مردم به تناسب شوقشان حالات متفاوتى دارند. بعضى ها وقتى قبر را مى بینند، بى اختیار به سمت آن مى شتابند، برخى هم با تاخیر و درنگ رفتار مى کنند.

مسئله عزادارى

عزادارى شیعه براى اولیاى خدا که ائمه اثنى عشر(علیهم السلام) و اولادشان مى باشند سنّتى حسنه است که خود رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بر جاى گذاشت و اهل سنت در متون خود بدان اعتراف دارند:

عایشه نقل مى کند که:

امام حسین(علیه السلام) هنگامى بر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) وارد شد که وحى در حال نزول بر رسول خدا(صلى الله علیه وآله) بود، رسول خدا(صلى الله علیه وآله) نشسته بودند و امام حسین(علیه السلام)بر شانه ایشان سوار شد و شروع به بازى کرد. جبرئیل گفت: اى رسول خدا، امت تو بعد از تو فتنه به پا خواهند کرد و فرزند تو (امام حسین(علیه السلام)) را بعد از رحلتت خواهند کشت و آنگاه رسول خدا(صلى الله علیه وآله) دست خود را بلند کرده، جبرئیل خاک سفیدى به ایشان(صلى الله علیه وآله)داد و گفت: در این زمین که نامش طف است فرزندت کشته خواهد شد.

هنگامى که جبرئیل رفت رسول خدا(صلى الله علیه وآله) در حالى که اشک مى ریختند و آن خاک در دستشان بود به طرف اصحاب حرکت کردند که در آن میان ابوبکر، عمر، على، حذیفه، عمار و ابوذر بودند. اصحاب سؤال کردند: چرا گریه مى کنید؟ رسول خدا(صلى الله علیه وآله)فرمود: جبرئیل به من خبر داد که فرزندم حسین در دشت کربلا شهید خواهد شد و این خاک سفید را جبرئیل برایم آورد و به من خبر داد که در سرزمین طف قبر اوست( ).

عده اى از علماى اهل سنت در کتب خود کلام رأس جالوت از علماى یهود را نقل کرده اند که:

وقتى ما از کربلاء عبور مى کردیم، اسب ما رم کرد و ما به زمین خوردیم و احساس ناراحتى کردیم، از پدرم سوال کردم که چرا این چنین حوادثى در عبور از کربلاء براى ما اتفاق افتاد؟ «قال کنّا نتحدّث أنّ ولد نبیّ مقتول فی ذلک المکان»، گفت: پدرم گفت: پدران و بزرگان ما گفته اند که فرزند یک پیغمبرى در این مکان کشته خواهد شد. «فلما قتل الحسین قلنا هذا الذی نتحدث»، وقتى حسین شهید شد، ما فهمیدیم خبرى که بزرگان و انبیاء گذشته به ما داده بودند، مراد حسین فرزند رسول اکرم (صلى الله علیه وآله)بوده است.( )

و خوارزمى در (مقتل الحسین) و طبرى در (ذخائر العقبى) آورده اند: چون حسین(علیه السلام) بدنیا آمد، قنداقه او را خدمت رسول اکرم(صلى الله علیه وآله)آوردند، نگاهى به او کرد و قطرات اشکش جارى شد; خواهر أسماء بنت عمیس عرض کرد: یا رسول الله، چرا گریه مى کنى؟ رسول اکرم (صلى الله علیه وآله) فرمود: این فرزندم را «تقتله الفئه الباغیه من أمّتی»، گروه ستمکار و یاغى از امتم او را خواهند کشت، «ولا أنالهم الله شفاعتی». خداوند شفاعت من را به اینها قسمت نکند.( )

و حاکم نیشابورى نقل مى کند: وقتى امام حسین (علیه السلام) یک ساله بوده، ام الفضل دختر حارث مى گوید:

روزى نبى مکرم (صلى الله علیه وآله) وارد شد و امام حسین (علیه السلام) را روى زانوانش نشاند و دیدم از چشمانش قطرات اشک جارى شد، عرض کردم:

«یا نبی الله بأبی أنت وأمی ما لک؟ قال أتانی جبرئیل علیه الصلاه والسلام فأخبرنی إنّ أمّتی ستقتل إبنی هذا، فقلت: هذا؟ فقال نعم وأتانی بتربه من تربته حمراء».

پدر و مادرم فداى تو باد، تو را چه شده است؟ فرمودند: جبرئیل آمد و به من خبر داد: امت تو در آینده این فرزندت را خواهند کشت، وبعد مقدارى از خاک قرمز کربلاء را به من داد.( )

اهل سنت سیره پیامبر بزرگوار اسلام(صلى الله علیه وآله) را حجت و لازم الاتباع مى دانند; یعنى اگر در سیره و روش آن حضرت احراز گردد که فعلى را انجام مى دادند با عدم وجود معارض، آن را تکلیف مى دانند.

به گواهى متون اهل سنت، عزادارى براى اهل بیت(علیهم السلام) سابقه اى به درازاى تاریخ اسلام دارد و به حیات پیامبر(صلى الله علیه وآله) و سیره آن بزرگوار برمى گردد. منابع تاریخى اهل سنت به وضوح این نکته را بیان نموده اند که آن حضرت نخستین فردى بود که از شهادت فرزندش حسین بن على(علیه السلام)خبر داد و براى مظلومیت وى اشک ریخت.

در مسند احمد و دیگر کتب آمده است که امام حسین(علیه السلام)فرمودند: ام سلمه به من خبر داد: جبرئیل نزد رسول خدا بود و تو پیش من بودى و ناگهان گریستى. پیامبر(صلى الله علیه وآله) فرمود:

بگذار فرزندم را. من تو را رها نمودم، پیامبر تو را در آغوش کشید. جبرئیل پس از دیدن این منظره پرسید: آیا دوستش دارى؟ پیامبر پاسخ داد: بلى. جبرئیل گفت: همانا امت تو به زودى او را خواهند کشت; آیا مى خواهى خاک سرزمینى را که در آنجا کشته مى شود به تو نشان بدهم و آن را ببینى؟ گفت: بلى. پس جبرئیل بال هایش را گشود و زمین کربلا را نشان داد… پیامبر از آن حالت بیرون آمد و در دستش خاک سرخ بود…( )

ابن سعد، از مورخان و رجال شناسان معروف اهل سنت، نقل مى کند: «على بن أبى طالب(علیه السلام) در یکى از سفرهایش از کربلا عبور مى کرد و عازم صفین بود و هنگامى که به مقابل قریه ى نینوا رسید، از همراهان پرسید: نام این سرزمین چیست؟ پاسخ داده شد: کربلا، با شنیدن نام کربلا، امام به گریه افتاد، به اندازه اى که اشک هایش به زمین جارى شد. سپس فرمود: روزى بر پیامبر اکرم (صلى الله علیه وآله)وارد شدم در حالى که وى مى گریست. پرسیدم: چه چیزى شما را به گریه واداشته است؟ حضرت فرمود: جبرئیل چند لحظه قبل نزدم بود و به من خبر داد که فرزندم حسین در کرانه فرات به قتل مى رسد; جایى که به آن کربلا گفته مى شود. بعد جبرئیل مشتى از خاک آن را به من داد و من آن را بوییدم و نتوانستم جلوى اشک خود را بگیرم».( )

از عبدالله بن وهب بن منبه روایت شده که گفت: «ام سلمه به من خبر داد که رسول خدا (صلى الله علیه وآله) شبى براى خوابیدن دراز کشیدند، سپس بیدار شدند در حالى که گرفته و پریشان بودند. دوباره حضرت دراز کشیدند و خوابشان برد، بعد مضطرب و پریشان از خواب بیدار شدند. این بار اضطراب وى غیر از اضطرابى بود که در مرتبه نخست مشاهده کردم. بار سوم حضرت دراز کشیدند و این بار که از خواب بیدار شدند، در دستشان تربت سرخى بود که آن را مى بوسیدند. سپس من گفتم: یا رسول الله این تربت چیست؟ حضرت فرمودند: جبرئیل به من خبر داد که این (اشاره به حسینش نمود) در زمین عراق کشته مى شود. به جبرئیل گفتم: خاک زمینى را که حسینم در آنجا شهید مى شود نشانم بده… و این تربت همان سرزمین است»( ).

از سلمى نقل شده است که: خدمت ام سلمه رسیدم و او گریه مى کرد. از ام سلمه پرسیدم: چرا گریه مى کنى؟ او در پاسخم گفت: رسول خدا(صلى الله علیه وآله) را دیدم (در خواب) سر و صورت و محاسن آن حضرت پر از خاک بود. عرض کردم: اى رسول خدا شما را چه شده است؟ حضرت فرمود: همین حالا شاهد کشته شدن حسینم بودم.( )

از ابن عباس روایت شده است که: پیامبر خدا(صلى الله علیه وآله) را نیمه روز در خواب دیدم که پریشان و خاک آلود بود و شیشه اى پر از خون در دست داشت. عرض کردم: اى پیامبر خدا، این چیست؟ در جواب فرمود: این خون حسین و اصحابش است که امروز پیوسته در این شیشه جمع کرده ام. ابن عباس گفت: آن روز را شمارش کردم و ضبط نمودم. بعدا معلوم شد که حسین یک روز پیش از آن به شهادت رسیده بود.( )

مجموع این روایات و سایر اخبار مربوطه نشان مى دهد که از نظر بزرگان اهل سنت شهادت امام حسین(علیه السلام) از سوى پیامبر اکرم(صلى الله علیه وآله)پیشگویى شده و به طور مکرر آن حضرت و برخى همسرانش از جمله ام سلمه و نیز امام امیرالمؤمنین على بن أبى طالب(علیه السلام) براى حسین(علیه السلام) به سوگوارى پرداخته اند.( ) روایات مزبور، مظلومیت حسین(علیه السلام) را یادآور شده و عزادارى براى ایشان را به عنوان یک سنت قابل پیروى و عمل تقرب بخش در بین آنان مطرح کرده اند.

نخستین سوگوارى ها

حضرت آدم(علیه السلام) در کربلا

در روایات ما آمده است: هنگامى که حضرت آدم(علیه السلام) به زمین فرستاده شد. میان او و همسرش «حوا» جدایى افتاد. آدم براى یافتن همسرش، به جستوجو پرداخت. در میانه راه، گذارش به کربلا افتاد. پس بى اختیار، ابرى از غم، دلش را تسخیر کرد و بر اثر لغزش به گودال قتلگاه افتاد با چشمى گریان و تنى مجروح سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا! بار دیگر، امرى مرتکب شده ام که این حال به من دست داده است؟ خطاب رسید: «اى آدم! گناهى از تو سر نزده است، لکن در این سرزمین، فرزند تو ـ حسین(علیه السلام)ـ را با ستم، به قتل مى رسانند». عرض کرد: خدایا حسین کیست؟ آیا از پیامبران است؟ ندا آمد: «نه، پیامبر نیست، ولى فرزند پیامبر آخر الزمان ـ محمد بن عبدالله ـ است». عرض کرد: خدایا! قاتل او کیست؟ خطاب آمد: «نامش یزید است که ملعون آسمان ها و زمین است». در این هنگام به جبرئیل رو کرد و گفت: درباره قاتل حسین(علیه السلام) چه باید کرد؟ جبرئیل گفت: «باید او را لعن کرد». آدم(علیه السلام)چهار بار یزید را لعن کرد و راه خود را در پیش گرفت و از سرزمین کربلا خارج شد.( )

کشتى نوح(علیه السلام) در کربلا

وقتى حضرت نوح(علیه السلام) و همراهانش بر کشتى سوار شدند و کشتى بر امواج پر تلاطم آب سرگردان شد، مدتى در راه بودند که ناگهان کشتى از حرکت ایستاد. نوح(علیه السلام)، مضطرب و نگران با خود مى گفت: خدایا! چه شده است; چرا کشتى حرکت نمى کند؟ ناگهان ندا آمد: «اى نبى الله! این جا، سرزمینى است که فرزند زاده خاتم الانبیا(صلى الله علیه وآله) و پسر اشرف اولیا کشته مى شود». نوح پرسید: قاتل او کیست؟ ندا آمد: «قاتل او، ملعون آسمان ها و زمین است». نوح(علیه السلام)چهار بار قاتلان آن حضرت را لعن کرد تا سرانجام کشتى به راه افتاد و از غرق شدن نجات پیدا کرد.( )

عبور حضرت ابراهیم(علیه السلام) از قتلگاه

حضرت ابراهیم(علیه السلام) در سفرى به سرزمین کربلا رسید. آرام آرام با مرکبش مى گذشت که ناگهان به گودال قتلگاه رسید و اسب، او را به زمین زد. ابراهیم(علیه السلام)زبان به استغفار گشود و عرض کرد: خدایا! از من، چه خطایى سر زده است که به این بلا دچار شدم؟ جبرئیل نازل شد و عرض کرد: «اى ابراهیم! از تو گناهى سر نزده است. در این سرزمین، فرزند آخرین فرستاده خدا، ـ محمد بن عبدالله ـ را به قتل مى رسانند». پرسید: قاتل او کیست؟ جبرئیل گفت: «قاتل او، ملعون آسمان ها و زمین است که قلم، بر لوح اعظم، لعن او را نگاشته است». در این هنگام، ابراهیم دست خود را به طرف آسمان بالا برد و در حق قاتلان آن حضرت، لعن و نفرین کرد. مرکب ابراهیم نیز آمین گفت، پس ابراهیم خطاب به اسب گفت: تو چه مى دانى که آمین گفتى؟ گفت: اى ابراهیم من افتخار مى کنم که ابراهیم راکبم مى باشد و چون من ترا به زمین انداختم خجل شدم پس بعد دعایت آمین گفتم که مزید عذاب یزید (لعنه الله علیه) باشد.( )

گوسفندان اسماعیل و نیاشامیدن آب فرات

اسماعیل گوسفندان خود را براى چرا به کنار رودخانه فرات برد، لکن چوپان به اسماعیل خبر داد که گوسفندان از آب فرات نمى خورند! اسماعیل رو به درگاه الهى کرد که جبرئیل نازل شد و گفت: از خود گوسفندان بپرس که به زبان فصیح جوابت خواهند گفت: اسماعیل از گوسفندان سؤال کرد، چرا آب نمى خورید؟ یکى از آنها گفت: به ما خبر رسیده فرزند تو و سبط محمد(صلى الله علیه وآله) در اینجا با لبى تشنه به شهادت مى رسد، اسماعیل از قاتل حسین(علیه السلام) سؤال کرد؟ گفتند: او ملعون اهل آسمان ها و زمین ها و جمیع خلائق است، پس اسماعیل هم او را لعن نمود.( )

حضرت موسى و یوشع در کربلا

حضرت موسى و یوشع بن نون گذارشان به کربلا افتاد، کفششان پاره و خارى به پایشان فرو رفته و خون جارى شد، موسى به خدا عرض کرد: بار خدایا چه لغزشى از من سر زد که اینگونه باید توبیخ شوم؟ خطاب آمد: اینجا قتلگاه حسین(علیه السلام) است و جارى شدن خون تو، براى موافقت با خون حسین(علیه السلام) است. موسى سؤال کرد، الهى حسین کیست؟ فرمود: او سبط محمد مصطفى و پسر على مرتضى است. موسى گفت: قاتلش کیست؟ فرمود: او لعین در لسان موجودات دریایى، وحوش و پرندگان است. پس موسى، یزید ملعون را لعن کرده و یوشع آمین گفت.( )

باد و حضرت سلیمان(علیه السلام)

روزى حضرت سلیمان(علیه السلام) بر بساط خود، در آسمان در حال حرکت بود. ناگهان، باد به جنب و جوش افتاد و بساط سلیمان از کنترل ولى خارج شد. سلیمان(علیه السلام) تعجب کرد و وحشت و اضطرابى عجیب، سراپاى او را فرا گرفت. پرسید: چه شده است؟ باد جواب داد: ما به قتل گاه حسین(علیه السلام)رسیده ایم. سلیمان پرسید: حسین(علیه السلام)کیست؟ باد گفت: او سبط محمد مختار و پسر على کرار است که در این سرزمین، به دست قومى جفاکار به قتل مى رسد. سلیمان پرسید: قاتلش کیست؟ پاسخ داد: او ملعون زمین و آسمان ها است. در این هنگام، سلیمان دست به آسمان برداشت و یزید را لعن کرد. باد بساط سلیمان را برداشت و از زمین کربلا دور کرد.( )

حضرت عیسى(علیه السلام) و کربلا

حضرت عیسى(علیه السلام) در جمع حواریون از سرزمین کربلا مى گذشت، پس از شنیدن خبر قرار گرفتن شیرى بر سر راه عابران، جلو آمد و رو به شیر گفت: چرا در این راه نشسته اى و مانع رفت و آمد عابران هستى؟ حیوان به زبان آمد و گفت: یا نبى الله! نمى گذاریم از این جا بگذرى، مگر آن که بر یزید، قاتل حسین، لعن کنى. عیسى پرسید: حسین(علیه السلام) کیست؟ گفت: او سبط محمد نبى امى، و پسر على(علیه السلام) ولى و جانشین پیامبر(صلى الله علیه وآله) است. عیسى(علیه السلام)پرسید: قاتل او کیست؟ شیر گفت: ملعون چرندگان و پرندگان و درندگان بیابان ها است. به ویژه در ایام عاشورا. عیسى(علیه السلام)به همراه حواریان دست به آسمان برداشت و یزید و قاتلان امام حسین(علیه السلام)را لعن کرد، آنگاه شیر از سر راه کنار رفت و آنان از آن سرزمین گذشتند.( )

گریه رسول اکرم(صلى الله علیه وآله) بر امام حسین(علیه السلام)

روایت شده که فاطمه زهرا(علیها السلام) فرمود: روزى به محضر رسول خدا(صلى الله علیه وآله)وارد شدم و فرزندم امام حسین را در حالى که کودک بود در آغوش ایشان قرار دادم ناگهان دیدم رسول خدا شروع به گریه کردند؟ سؤال کردم جانم فداى شما چرا گریه مى کنید؟ فرمود: این جبرئیل است که به من خبر داد امتم این فرزندم را خواهند کشت. سؤال کردم از جبرئیل آیا این فرزندم؟ گفت: آرى، آن گاه تربتى به من داد که به رنگ خون بود… .( )

على بن ابى طالب(علیهما السلام) در کربلا

ابن سعد در (طبقات) نقل مى کند: چون امیرالمؤمنین على بن ابى طالب(علیه السلام)در مسیر صفین از کربلا گذشت و رو به روستاى نینوا بر کرانه فرات قرار گرفت، ایستاد و سؤال کرد: به این سرزمین چه مى گویند؟ گفتند: کربلا. حضرت گریست تا آنکه زمین از اشکهایش تر شد. فرمود: روزى خدمت پیامبر(صلى الله علیه وآله) رسیدم که مى گریست. سبب گریه را پرسیدم، فرمود: جبرئیل پیش من بود. مرا خبر داد که فرزندم حسین(علیه السلام) در کنار فرات در جایى به نام کربلا کشته مى شود. مشتى از خاک آن را برداشت و داد تا بویش کنم، چشمانش پر از اشک شد.( )

عزادارى توسط دشمنان

طبرى مورّخ سنّى جریان عبور خاندان امام حسین(علیه السلام) توسط لشکریان یزید از مسیر قتلگاه را یادآور شده و ذکر مصیبتى که خواهرش زینب(علیها السلام) آن هنگام که بدن غرقه به خون برادرش را دید اینگونه گزارش مى کند: «یا محمداه، یامحمداه! درود فرشتگان آسمان بر تو! این حسین است که در بیابان افتاده، با خون خود آغشته گردیده، اعضایش قطه قطعه شده. یا محمداه! دخترانت اسیر شده اند و اولادت از دم تیغ گذرانده شده اند که بر پیکرشان باد مىوزد…» وى در ادامه مى افزاید: «با این جملات و کلماتى که زینب ادا کرد، دوست و دشمن اشک ریختند»( ). طبرى همچنین از عزادارى در منزل یکى از دشمنان معروف امام حسین(علیه السلام) به نام خولى بن یزید ازدى یاد مى کند که سر امام را از عمرسعد تحویل گرفت و براى بشارت به عبیدالله بن زیاد و گرفتن پاداش، پیش از دیگران به سوى کوفه حرکت کرد، پس از آنکه با در بسته دارالاماره مواجه شد، به خانه برگشت و سر مبارک را در تنور یا صندوقچه اى پنهان داشت. زن حضرمیه او پس از اطلاع، شروع به ناله و فریاد نمود، براى مظلومیت امام حسین(علیه السلام) و حادثه عاشورا، سخت گریست و منزل او را ترک گفت.( )

سوگوارى سیدالشهدا(علیه السلام) و سایر قربانیان کربلا با انتقال اسرا به شام، نیز ادامه یافت و محفل جشن و شادمانى یزید (علیه اللعنه والعذاب) را به مجلس عزا تبدیل کرد. یزید پس از ورود اهل بیت پیامبر(علیهم السلام)، سر امام حسین(علیه السلام)را در طشتى در مقابل نهاد و لب و دندان آن حضرت را به چوب بست و اشعارى را، که نشانگر مستى او در رضایت از انتقام کشته گان بدر و احد بود، بر زبان راند. مردى از اهل بیت، که اتفاقا از اصحاب پیامبر بود، تاب نیاورد و خطاب به یزید گفت: «آیا با نى بر لب و دندان حسین مى زنى؟ تو همانا چوبت را بر جایى مى زنى که من خود دیدم پیامبر آن را مى بوسید. اى یزید! تو در روز قیامت محشور خواهى شد و ابن زیاد شفیعت خواهد بود و این سر مبارک در روز قیامت از راه مى رسد در حالى که محمد (صلى الله علیه وآله)او را شفاعت مى کند…».( )

عزادارى خاندان یزید (علیه لعنه الله)

یزید ملعون که پس از ارتکاب جنایت کربلا همچنان بر تداوم خط جاهلى و ستم بیشتر اصرار مىورزید و با بازماندگان عاشورا با کمال پستى و دنائت رفتار مى کرد، سرانجام در اثر فعالیت هاى تبلیغى حضرت زینب(علیها السلام)و امام زین العابدین(علیهما السلام) و تنفر روزافزون مردم، مردم احساسات خود را ابراز کردند که از جمله آن، گریه و سوگوارى حرمسراى یزید است: «هنگامى که اهل بیت وارد منزل یزید شدند، هیچ زن و دخترى از خاندان یزید باقى نماند مگر آنکه نزد اهل بیت آمدند و به سوگوارى پرداختند».( )

گسترش عزادارى و سوگوارى

تنها عراق و شام نبود که در غم از دست دادن اولاد پیامبر(صلى الله علیه وآله) و فاجعه عاشورا مى سوخت، بلکه خراسان در شرق نیز على رغم همه فعالیت هاى شدید فرهنگى و سیاسى امویان و سپس عباسیان و فشار وحشتناک نظامى و امنیتى آنان، آن فاجعه عظیم را از یاد نبرد و مظلومیت همه جانبه خاندان پیامبر را با تمام وجود درک نمود; مظلومیتى که با رخداد عاشورا آغاز و با شهادت زید بن على بن حسین(علیه السلام) در سال ۱۲۲ و شهادت یحیى بن زید در سال ۱۲۶ در خراسان ادامه یافت.

یعقوبى از مورخین سنى مى نویسد: «هنگامى که زید به شهادت رسید، در میان شیعیان خراسان حرکتى پدید آمد، آن ها مسائل خویش را آشکار کردند و لذا کسان ]اهل سنت[ زیاد به نزد آن ها آمده به آن ها متمایل شدند. آن ها نیز جرایم اموى ها را در حق آل رسول(علیهم السلام) براى مردم بیان مى کردند، در آن میان شهرى نبود مگر آنکه این خبر فضاى آن را آکنده بود.»( )

طبیعى است که سوگوارى و عزادارى در آن زمان شیوه و آداب ویژه اى نداشت و صرفاً در بیان مظلومیت آل رسول خدا(صلى الله علیه وآله)، و خصوصاً فاجعه عاشورا، متمرکز بوده و جریان عاشوراى حسینى جلوه اى غیر قابل انکار و بى مانند پیدا کرده بود. احساسات و عواطف فراوان مردم از آن همه مظلومیت و ستمدیدگى غلیان مى کرد و به دو صورت عشق به اولاد حسین بن على(علیه السلام) و نفرت از دشمنان آنان و دستگاه حاکم اموى بروز مى نمود.

پس از شهادت یحیى بن زید «به محض اینکه از شدت اختناق و ارعاب حاکم اموى کاسته شد، احساس امنیت نسبى کردند، به مدت هفت روز در مناطق دور و نزدیک براى یحیى بن زید عزادارى کردند و در آن سال هر فرزندى که به دنیا آمد اسمش را یحیى یا زید گذاشتند به علت اندوه و دردى که از این حادثه بر مردم خراسان وارد شده بود».( )

امام رضا(علیه السلام) در دهه محرم به طور منظم و همه ساله به سوگ جدشان امام حسین(علیه السلام) مى نشستند. دعبل خزاعى، از شاعران نامدار شیعه، مى گوید: خدمت مولایم امام رضا(علیه السلام) رسیدم، دیدم آن حضرت همراه اصحابش به سوگ نشسته است. آن بزرگوار با مشاهده من فرمود: اى دعبل مى خواهم شعرى بگویى; زیرا این روزها، ایام حزن و اندوه ما اهل بیت است و روزهاى سرور دشمنان، بخصوص بنى امیه است. اى دعبل، هرکس بر مصیبت ما بگرید یا بگریاند اجرش با خداست. اى دعبل، هرکس از چشمش بر مصیبت ما اشک بریزد و بگرید همراه ما و در زمره ما محشور مى شود. اى دعبل، هرکس بر مصیبت جدم حسین بگرید البته خدا گناهان او را مى آمرزد. آن گاه دستور دادند پرده اى میان ما و اهل حرم زدند و فرمودند: زنان و دختران در پس پرده بنشینند و در مصیبت جد خود بگریند. در این هنگام به من فرمودند: اى دعبل! بر حسین (علیه السلام) مرثیه بخوان، مادامى که تو زنده اى یاور و مدح کننده ما هستى; پس هرچه توانستى از یارى ما کوتاهى نکن. آن گاه من گریستم و اشعار زیر را در آن مجلس عزا خواندم: اى فاطمه، اگر زنده مى بودى و مى دیدى که حسین جنگید و با لب تشنه در کنار نهر فرات کشته شد، در آن صورت اى فاطمه، نزد پیکرش بر سر و صورت مى زدى و اشک هایت را بر گونه و صورت جارى مى کردى. اى فاطمه، اى دخت بهترین انسان! برخیز و ماتم نما، اختران آسمان در بیابان ها افتاده اند. مقابرى در کوفه و قبرى در مدینه و دیگرى در فخ; درود و سلام بر همه آن ها. قبورى در کنار رودخانه در جنب کربلا که حجله گاه هاى آن ها بر کرانه فرات است بر لب فرات با لب عطشان جان باختند. اى کاش پیش از حسین جان مى دادم. به خدا شکایت مى کنم که ذکر مصیبت آن ها به من جام عزا و بى تابى را نوشانده است. دختران «زیاد» در قصرها مصون بودند، اما دختران پیامبر (صلى الله علیه وآله)هتک حرمت مى شدند. خاندان زیاد در قلعه در امنیت بودند و اهل بیت پیامبر در بیابان ها اسیر. خاندان پیامبر حرمتشان شکسته مى شد و به اسارت برده مى شدند و دودمان زیاد در پس پرده و با امنیت مى زیستند.

جعفر تبریزی